اشعار فاطمیه – امام حسن(ع)

بی تب و تاب خسته حالی بود

سخت ، گیر شکسته بالی بود

 

چادرش بین کوچه پا خور شد

بس که از غم قدش هلالی بود

 

مسجد و منبر رسول الله

جای بابا چقدر خالی بود

 

از دل آهی کشید با گریه

خطبه هایش همه سوالی بود

 

نفسش بار لخته ی خون داشت

سوز آهش در آن حوالی بود

 

خطبه اش جاودانه بر میگشت

با قباله به خانه بر میگشت

 

آه ظلم سقیفه بی حد شد

راه کوچه به آینه سد شد

 

همه ی نور… و چنگ تاریکی

اتفاقی که باب خواهد شد

 

ضرب دست چپش زبانزد بود

زدن سیلی اش زبانزد شد

 

هر قدر روی پا پریدم باز

دست سنگینش از سرم رد شد

 

بعد از آن راه خانه تا مسجد

طول یک خط سرخ ممتد شد

 

آنقدر به غرور من بر خورد

حسنش کاش از غمش می مُرد

 

چه بگویم که زار و مضطر گشت

قد کمان بود و قد کمان تر گشت

 

در مسیر عبور عابرها

ریخت نیلوفری که پرپر گشت

 

” فَرَفَسَها بِرِجلِه ” … ای وای

آنقدر دور خویش مادر گشت

 

پاره های قباله اش را ریخت

آنکه تندیس بغض حیدر گشت

 

هر قدم چشم او سیاهی رفت

وسط کوچه موقع بر گشت…

 

…آه زخم هایش دوباره سر واکرد

مرگ خود از خدا تمنا کرد



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.